بسم الله الرحمن الرحيم
15اردیبهشت هرسال ، روز ماما می باشد. این روز را به جامعه پزشکی وپیراپزشکی ودست اندرکاران این بخش تبریک می گویم. در متون قدیمی به جای ماما، کلمه قابله به کار می بردند. به کاربردن این واژه در این زمان کمی سبک است ولی در کتب قدیمی اگر به همان صورت بماند بهتر است. چند مطلب بریده و منقطع از کتاب های مختلف درباره مامایی و نقش ماما انتخاب نمودم که تقدیم همگان می گردد:

استناد به کلام ماما در گلستان سعدی
پيرمردى تعريف مى كرد: با دختر جوانى ازدواج كردم ، اتاق آراسته و تميزى برايش فراهم نمودم ، ...با او نشستم و دل و ديده به او بستم ، ... ، شوخيها با او نمودم و لطيفه ها برايش گفتم ، تا اينكه با من مانوس گردد و دلتنگ نشود، از جمله به او مى گفتم :
بخت بلندت يارت بود كه همنشين و همدم پيرى شده اى كه پخته ، تربيت يافته ، جهان ديده ، آرام خوى ، گرم و سرد دنيا چشيده ، و نيك و بد را آزموده است كه از حق همنشينى آگاه است و شرط دوستى را بجا مى آورد، دلسوز، مهربان خوش طبع و شيرين زبان است .
تا توانم دلت به دست آرم
ور بيازاريم نيازارم
ور چو طوطى ، شكر بود خورشت
جان شيرين فداى پرورشت
آرى خوشبخت شده اى كه همسر من شده اى ، نه همسر جوانى خودخواه ، سست راءى ، تندخو، گريزپا، كه هر لحظه به دنبال هوسى است و هر دم رايى دارد ، ...، و هر روز به سراغ يارى تازه رود.
وفادارى مدار از بلبلان ، چشم
كه هر دم بر گلى ديگر سرايند
(آرى از بلبلها انتظار وفادارى نداشته باش ، كه هر لحظه روى گلى نشيند و سرود خوانند.)
بر خلاف پيرانى كه بر اساس عقل و كمال زندگى كنند، نه بر اساس خوى جهل و جوانى .
ز خود بهترى جوى و فرصت شمار
كه با چون خودى گم كنى روزگار
پيرمرد افزود: آن قدر از اين گونه گفتار، به همسر جوانم گفتم كه گمان بردم دلش با دلم پيوند خورده ، و مطيع من شده است ، ناگاه آهى سوزناك از رنج و اندوه خاطرش بر كشيد و گفت :
آن همه سخنان تو در ترازوى عقل من ، هم وزن يك سخنى نيست كه از قابله خود شنيدم كه مى گفت :
زن جوان را اگر تيرى در پهلو نشيند، به كه پيرى !!
...كوتاه سخن آنكه امكان سازگارى نبود، و سرانجام بين من و او جدايى رخ داد، او پس از مدت عده طلاق ، با جوانى ازدواج كرد، جوانى كه تندخو، ترشرو، تهيدست و بداخلاق بود او همواره از اين همسر جوانش ستم مى كشيد و در رنج و زحمت بود، در عين حال شكر نعمت حق مى كرد و مى گفت : (( الحمد لله كه از آن عذاب اليم برهيدم و به اين نعيم مقيم (ناز و نعمت جاويد) برسيدم .)) و زبان حالش اين بود:
با اين همه جور و تندخويى
بارت بكشم كه خوبرويى
با تو مرا سوختن اندر عذاب
به كه شدن با دگرى در بهشت[1]
سفارش وهدیه پیامبر اکرم به ماما
اسماء بنت عميس مى گويد:
وقتى ولادت حسن و حسين من قابله حضرت فاطمه عليهاالسلام بودم ، وقتى كه حسن به دنيا آمد، پيامبر صلى الله عليه و آله تشريف آورد و فرمود:
اسماء پسرم را نزد من بياور!
من حسن عليه السلام را در ميان پارچه زرد رنگى پيچيدم و نزد آن حضرت بردم ، رسول خدا صلى الله عليه و آله آن پارچه زرد رنگ را به دور انداخت و فرمود:
اسماء! مگر به شما نگفتم كه نوزاد را به پارچه زرد نپيچيد!
من همان لحظه حسن عليه السلام را در ميان پارچه سفيدى پيچيدم و خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله بردم . پيامبر صلى الله عليه و آله در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت .
سپس به على عليه السلام فرمود:
نام پسرم را چه گذاشته اى ؟
على عليه السلام عرض كرد:
يا رسول الله ! من در نامگذارى او از شما سبقت نمى گيرم .
رسول خدا فرمود:
من نيز در نام گذارى او از پروردگارم پيشى نمى گيرم . همان دم جبرئيل نازل شد و گفت :
يا محمد! خداوند به تو سلام مى رساند و مى فرمايد:
چون على براى تو مانند هارون است براى موسى ، ولى بعد از تو پيامبر نخواهد بود. بنابراين پسرت را با پسر هارون همنام كن !
رسول خدا عليه السلام فرمود: نام پسر هارون چه بود؟
جبرئيل گفت : نام او شبر بود.
پيامبر فرمود:
زبان من عربى است .
جبرئيل : نام او را حسن بگذار!
لذا پيامبر صلى الله عليه و آله او را حسن ناميد.
روز هفتم تولد حسن عليه السلام پيامبر صلى الله عليه و آله دو قوچ ابلق (سياه و سفيد) عقيقه (قربانى ) كرد، يك ران آن را با يك دينار طلا به قابله داد، و موى سر حسن را تراشيد و به وزن آن صدقه داد و سپس سر نوزاد را با حلوق خوشبو نمود، آنگاه به اسماء فرمود: ماليدن خون از كارهاى مردمان جاهليت است . (در جاهليت بر سر نوزاد اندكى خون مى ماليدند).[2]
وضع حمل بدون ماما
حضرت مريم، در برابر قضاى الهى تسليم و امر خود را واگذار به پروردگار جهان نمود تا هنگام وضع حمل فرا رسيد .
درد زائيدن او به سوى درخت خرماى خشگ شده اى كشانيد. در آن بيابان ، بدون قابله و مددكار، رنج وضع حمل را تحمل كرد و كودك زيبايش ولادت يافت . از فشار غم واندوه اين جمله رابر زبان راند:
- اى كاش پيش از اين ساعت مرده بودم و جزء فراموش شدگان محسوب مى شدم .
ناگهان مريم افسرده بانگ دلنوازى شنيد كه به او دلدارى مى دهد و مى گويد: غمگين مباش چه آنكه خدايت در زير پايت نهرى روان ساخته است . از آن آب استفاده كن و درخت خرما را حركت ده . از خرماى تازه آن فرو ريخته سپس ميل كن و شاد باش.[3]
وقتی قابله ها نیز نتوانند تشخیص حمل دهند:
امام صادق (عليه السلام ) سپس فرمود: نمرود ...دستور داد تا زنان از مردان كناره گيرى كنند، در همين موقع بود كه ...مادر ابراهیم باردار شد، وقتى پدر ابراهیم فهميد كه همسرش آبستن شده به نظرش رسيد كه اين حمل همان كسى است كه بساط سلطنت نمرود را بر مى چيند، لذا براى اينكه اطمينان بيشترى پيدا كند زنان قابله را خواست تا همسرش را معاينه كرده ببينند آيا راستى باردار شده يا نه . خداى متعال هم براى حفظ جان ابراهيم او را به پشت مادرش چسبانيد، لذا قابله ها پس از معاينه گفتند: ما اثر حملى نمى بينيم .[4]
طلبه جوان و مرجع تقليد
عالم بزرگ مرحوم آخوند خراسانى مولف كتاب كفايه الاصول از مراجع برجسته و از شاگردان ممتاز ميرزاى شيرازى است .
شبى از شبها كه همه در خواب فرو رفته بودند، طلبه اى در نجف ، حلقه در منزل ايشان را چندين بار كوبيد، همسر اين طلبه مى خواست وضع حمل كند، و جون اين طلبه در نجف ، تهيدست و تنها بود، و منزل قابله را نمى دانست از اين رو به منزل آخوند آمده بود تا كمك بگيرد. ديرى نپائيد كه كسى دم در آمد و بدون اينكه نام كوبنده را بپرسد، آنرا باز نمود، وقتى در باز شد، طلبه جوان ، آخوند را ديد كه شالى سفيد بر سر بسته و قلمى بالاى گوش راستش گذارده او از فرط شرمندگى ، سلام كردن را فراموش كرد. آخوند گفت : سلام عليكم چه فرمايش داشتيد؟
طلبه جوان پس از اظهار شرمندگى ، جريان خود را شرح داد و خواهش كرد كه مستخدم منزل را بفرستد و او را به منزل قابله راهنمائى كند.
آخوند گفت : مستخدم اكنون در خواب است ، خودم مى آيم ، طلبه جوان اصرار كرد، مستخدم را بيدار كنيد، تا با او به خانه قابله برويم ، آخوند فرمود: او تا ساعت معينى كه حد كارش بوده كار كرده و اكنون وقت استراحت او است ، يك دقيقه صبر كنيد من مى آيم . اندكى بعد آخوند در حالى كه عبائى به دوش افكنده و فانوسى بدست از منزل خارج شد و با آن طلبه به منزل قابله رفتند، و دم در جريان را به قابله گفت و سپس همراه قابله ، با فانوسى كه در دست داشت براى راهنمائى به راه افتاد تا به خانه طلبه رسيدند و خود به منزل برگشت. اندكى بعد مقدارى قند و شكر و پارچه براى آن محصل جوان فرستاد. آن طلبه مى گفت : از آن پس من هر وقت مرحوم آخوند را مى ديدم ، از شرم ، سرم را پائين مى انداختم ، اما او بيش از پيش به من محبت مى كرد.[5]
نوزاد سید رضی
يكى از وزراى معاصر[سيد رضى] گويد: خداوند متعال نوزادى به سيد رضى(شریف رضی) كرامت فرمود: من هزار دينار در طبقى گذاشته و به رسم چشم روشنى نزد شريف رضى بردم . گفت : وزير مى دانند كه من از هيچ كس چيزى نمى پذيريم.
گفتم : اين وجه براى اين تازه مولود است ، گفت : كودكان ما نيز چيزى از كسى نمى پذيرند، بار سوم گفتم : اين مبلغ را به قابله بدهيد، گفت : وزير مى داند كه زنان ما را زنان بيگانه قابلگى نمى كند، بلكه قابله ايشان زنان خود ما هستند، و اينها چيزى از كسى قبول نمى كنند، گفتم اين مبلغ را به طلابى بدهيد كه در خدمت شما درس مى خوانند، سيد رضى فرمود: طلاب همه حاضرند هر كس هر قدر مى خواهد بردارد.
... سرانجام شريف رضى (طلاب ثراه ) آن طبق دينار را رد كرد و قبول ننمود.
شريف رضى كه نامش ابوالحسن محمد بن حسين بن موسى به سال 359 هجرى در بغداد متولد شد و ششم محرم سال 406 در سن 47 سالگى در بغداد از دنيا رفت ، مرقد شريفش همراه برادرش سيدمرتضى در كربلا[کاظمین] مي باشد.[6] نقل می کنند که شیخ مفید شبی خواب دید که حضرت زهرا سلام الله علیها به وی امر فرمود به این فرزندانم حسنین درس بده.
صبح همان شب مادر سید رضی وسید مرتضی درحالی که دست های آن دو را گرفته بود خطاب به شیخ مفید گفت : به این فرزندانم درس بده.
لزوم مامایی ونقش ماما در کلام شهید مطهری
وقتي كه بنا شد رشته هاي تخصصي علمي تقسيم شود البته زنان بايد رشته هائي را بخوانند كه با ذوق و استعداد خود آنها و احتياجات جامعه وفق مي دهد . آيا مي توان گفت جامعه به پزشك زن و جراح زن و قابله زن احتياج ندارد ؟ ! براي كدام خانواده است كه حتي در بيماريهاي مخصوص زنانگي احتياج پيدا نشده باشد؟ [7]
[1] . حكايتهاى گلستان سعدى به قلم روان
[2] . داستانهاى بحارالانوار
[3] . دوره كامل قصه هاى قرآن
[4] . داستانهاى قرآن و تاريخ انبياء در الميزان
[5] . داستانهاى صاحبدلان
[6] . داستانها و پندها جلد 6
[7] . ده گفتار
با تشکر از z-alipour