داستان ها و جملاتی قصار از نوشته های خودم 1
مدادم کوچولو شده بود و نقاشیم کلی میخواهست تا تموم بشه .
حواسم به نقاشیم بود . . . . . دستم در حال حرکت و چشمام غرق التماس .
التماس به مداد که داشت مثل شمع آب میشد و میسوخت .
ضربان قلبم شدید شده بود و فشارم رفته بود بالا .
انگشتامو محکم به مداد فشار می اوردم که نکنه مداد از دستم بیفته .
ترق
این صدای شکستن نوک مداد بود .
مداد رو پرت کردم یک گوشه .
نگاهم به نقاشی افتاد .
چشمم روی نقاشی قفل شد .
این مکان نیمه کاره رو کجادیده بودم .
بله در خواب .
خوابی که چند روز پیش دیده بودم و جیزی ازش به یاد نداشتم .
در خواب ندایی میگفت روحت رو کامل کن .
وطنت رو بساز .
و به اینجا بیا .
لطفآ با ذکر منبع
اگه ازش خوشتون اومد یکی دیگه هم میگذارم .
+ نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱:۴۲ ب.ظ توسط ebham
|
گرگها خوب بدانند، در این ایل غریب