مدادم کوچولو شده بود و نقاشیم کلی میخواهست تا تموم بشه .

حواسم به نقاشیم بود . . . . . دستم در حال حرکت و چشمام غرق التماس .

التماس به مداد که داشت مثل شمع آب میشد و میسوخت .

ضربان قلبم شدید شده بود و فشارم رفته بود بالا .

انگشتامو محکم به مداد فشار می اوردم که نکنه مداد از دستم بیفته .

ترق

این صدای شکستن نوک مداد بود .

مداد رو پرت کردم یک گوشه .

نگاهم به نقاشی افتاد .

چشمم روی نقاشی قفل شد .

این مکان نیمه کاره رو کجادیده بودم .

بله در خواب .

خوابی که چند روز پیش دیده بودم و جیزی ازش به یاد نداشتم .

در خواب ندایی میگفت روحت رو کامل کن .

وطنت رو بساز .

و به اینجا بیا .

 

لطفآ با ذکر منبع

www.albaloo2009.blogfa.com

www.pooleasoon.mihanblog.com

اگه ازش خوشتون اومد یکی دیگه هم میگذارم .