هر دو از هم دور
واي در من تاب دوري نيست
اي خيالت خاطر من را نوازش بار
بيش از اين در من صبوري نيست
بي تو من تنهاي تنهايم
من به ديدار تو مي آيم
.
.
.
.
.
.
.
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته

او هوايم را داشت
که پياده رو ها ليز و يخبندان بود
بي هوا رفت
بي هوا ماندم
چه هوايش امروز
که پياده روها ليز و يخبندان است
در سرم پيچيده است...


