تبليغاتX
دختری به نام آلبالو×××شایدم پسر
تيپهاي مختلف بانوان در متروي تهران + تصاویر خنده دار

برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 9:17 بعد از ظهر  توسط ALBALOO  | 

زندگینامه


ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی در سال 459 در شهر غزنین پا به عرصه‌ی هستی نهاد، و در سال529 در همان جا در گذشت . او‌ در آغاز جوانی،‌ شاعری‌ درباری‌ و مداح‌ مسعود بن‌ ابراهیم‌ غزنوی‌ و بهرام‌ شاه‌ بن‌ مسعود بود. ولی‌ بعد‌ از سفر به‌ خراسان‌ و اقامت‌ چند ساله‌ در این‌ شهر‌ و نشست و برخاست با مشایخ‌ تصوف،‌ در منش، دیدگاه و سمت‌گیری اجتماعی وی دگرگونی ژرفی پدید آمد. از دربار بریده و به دادخواهی مردم برخاست، بر شریعت مداران و زاهدان ریایی شوریده و به عرفان عاشقانه روی آورد.

سنائی‌ در دوره‌‌ی اول‌ فعالیت‌‌های‌ ادبی‌ خویش‌ شاعری‌ مداح‌ بود، روش‌ شاعران‌ غزنوی، به ویژه‌ عنصری‌ و فرخی را تقلید می‌کرد. در دوره‌‌ی دوم‌، که‌ دوره‌‌ی دگرگونی وی بود

، به‌ نقد اجتماعی و طرح اندیشه‌های عرفان عاشقانه پرداخت. درباره‌ی دگرگونی درونی و رویكرد او به عالم عرفان، اهل خانقاه افسانه‏های گوناگونی را ساخته و روایت كرده‌اند كه یكی از شیرین‌ترین افسانه‌ها را جامی در نفحات‏الانس این گونه روایت كرده است: «سلطان محمود سبكتكین در فصل زمستان به عزیمت گرفتن بعضی از دیار كفار از غزنین بیرون آمده بود و سنایی در مدح وی قصیده‏ای گفته بود. می‏رفت تا به عرض رساند. به در گلخن كه رسید، از یكی از مجذوبان و محبوبان، آوازی شنید كه با ساقی خود می‏گفت : «پر كن قدحی به كوری محمودك سبكتكین تا بخورم!»

ساقی گفت: «محمود مرد غازی است و پادشاه اسلام!»

گفت: «بس مردكی ناخشنود است. آنچه در تحت حكم وی درآمده است، در حیز ضبط نه درآورده می‏رود تا مملكت دیگر بگیرد.»

یك قدح گرفت و بخورد. باز گفت: «پركن قدحی دیگر به كوری سناییك شاعر!» ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطیف است.»

گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به كاری مشغول بودی كه وی را به كار آمدی. گزافی چند در كاغذی نوشته كه به هیچ كار وی نمی‏آید و نمی‏داند كه وی را برای چه كار آفریده‏اند.»

سنایی چون آن بشنید، حال بر وی متغیر گشت و به تنبیه آن لای خوار از مستی غفلت هوشیار شد و پای در راه نهاد و به سلوك مشغول شد».

در واقع سنایی اولین‌ شاعر ایرانی‌ پس‌ از اسلام‌ بشمار می‌رود که‌ حقایق‌ عرفانی‌ و معانی‌ تصوف‌ را در قالب‌ شعر ارائه کرده است.او درسرودن مثنوی، غزل و قصیده توانایی فوق العاده‌ای داشت. بد نیست بدانید كه سنایی دیوان مسعود سعد سلمان را، هنگامی كه مسعود در اسارت بود، برای او تدوین كرد و با اهتمام سنایی، دیوان مسعود سعد همان زمان ثبت و منتشر شد كه این خود حكایت از منش انسانی او دارد.

سنایی در عصر خودش یک شاعر نوگرا بود. بیشتر پژوهنده‌گان او را پایه گذار شعر عرفانی می دانند. کاری که او آغاز کرد، با عطار نیشابوری تداوم یافت و در شعر جلال الدین محمد بلخی به اوج خود رسید.

درون‌مایه‌ی عرفانی و غزل‌سرایی عارفانه- عاشقانه، تنها نوآوری این شاعر بزرگ در ادب پارسی نیست. او در بیش‌تر قالب‌های شعر پیش از خود بازنگری می کند و حال و هوایی تازه ای در کالبد آنان می‌دمد. برای نمونه اگر به سیر قصیده سرایی از فرخی و کسائی مروزی تا عصر سنایی نگاه کنیم،‌ متوجه تکرار درون‌مایه‌ها و تصویرها می‌شویم. در واقع انگار شاعران دیگر حرف تازه‌ای در شعرهایشان نداشته‌اند. شعر آنان فقط یک درون‌مایه داشت و آن هم ستایش پادشاه و اُمرا و وزرا بود، که حتا از نظر ادبی نیز دیگر چنگی به دل نمی‌زد و تازگی هم نداشت. یعنی اگر در قرن چهارم هجری قمری از خواندن مدیحه سرایی‌های فرخی سیستانی می‌شد از نظر ادبی لذت برد، در دوره سنایی دیگر خواندن این اشعار لذتی نداشت. سنایی با وارد کردن درون‌مایه‌های عرفانی، اخلاقی و اجتماعی، جان و روح تازه‌ای به کالبد بی جان قصیده دمید. سنایی به جز درون‌مایه‌های عرفانی و اندرزهای اخلاقی؛ نوعی نقد اجتماعی را نیز وارد قصیده کرد که پس از او مورد توجه شاعری مثل کمال‌الدین عبدالرزاق قرار گرفت. سنایی در حوزه‌ی قصیده‌ی عرفانی نیز نوآوری‌هایی داشته که خاقانی در این زمینه از او تاثیر گرفته است. غزل‌های عارفانه و عاشقانه‌ی وی نیز راه گشای، غزل عرفان عاشقانه بود. بدین اعتبار می‌توان گفت مولانا در غزل عارفانه، سعدی در سرودن غزل عاشقانه، حافظ در سرودن غزل عارفانه و رندانه همه بهره‌مند از خوان سنایی هستند. مولانا كه خویش را وامدار عطار و سنایی می‌داند در بیتی از مثنوی این ارادت را نشان داده و گفته است: «عطار روح بود و سنایی دو چشم او/ ما درپی سنایی و عطار آمدیم»

سنایی با غریبه‌گردانی و آشنا زدایی از مفاهیم پُر شور غزل عاشقانه، از شعر بی روح و سرد زاهدانه فاصله می‌گیرد و با دمیدن درون‌مایه‌ی عارفانه به مفاهیم غزل عاشقانه، معشوق ومی زمینی را به حاشیه می‌راند و معشوق و می آسمانی را به مرکز فرا می‌خواند.

شعر سنایی، شعری توفنده و پرخاشگر است. درون‌مایه‌ی بیش‌تر قصاید او در نكوهش دنیاداری و دنیاداران است. او با زاهدان ریایی و شریعت‌مداران درباری و حكام ستم‌گر كه هر كدام توجیه‏گر كار دیگری هستند، بی‏پروا می‏ستیزد و از بیان حقیقت عریان كه تلخ و گزنده نیز می‏باشد، هراسی به دل راه نمی‌دهد. البته وی از عافیت طلبی و تن به هر خواری دادن و دِرَم طلبی مردم نیز شکایت می‌کند.

سنایی با نقد اوضاع اجتماعی روزگارش، علاوه بر بیان دردها و معضلاتی كه دامن‌گیر زمانه شده است، نشان می‏‏دهد كه ، تفكر شبه یونانی بر تفكر شرعی و وحیانی غلبه كرده است؛ در صوفیان، صفایی نیست؛ مجالس ذكر، مجالس برنج و شیر و شكر شده است ؛ حرام‏خواری رایج و پارسایان خوب كردار منزوی شده‏اند؛ و نشانی از جامعه‌ی بسامان و نیک منشی فردی دیده نمی‏شود.

بخش عمده‏ای از درون‌مایه و اندیشه در قصاید سنایی بر مدار انتقادهای اجتماعی می‌گردد. لبه‌ی تیز تیغ زبان او در بیش‌تر موارد متوجه زراندوزان و حكام ظالم است. سنایی با تصویر زندگی زاهدانه‌ی پیامبر و صحابه و تأكید بر آن در قصاید، سعی دارد جامعه آرمانی مورد نظر خود را نشان دهد.

ترویج آموزه‌های زهد و عرفان نیز از مهم‌ترین محورهای موضوعی در قصاید سنایی است. نكوهش دنیا، مرگ اندیشی، توصیه به گسستن از آرزوهای بی‏حد و حصر، ترویج قناعت پیشه‌گی و مناعت طلبی، کوشش برای به جوشش در آوردن گوهر حقیقی آدمی، از مضامین رایج قصاید اوست:



ای مسلمانان! خلایق، حال دیگر كرده‏اند از سر بی‏حرمتی، معروف، منكر كرده‏اند

شرع را یك سو نهادستند، اندر خیر و شر قول بطلمیوس و جالینوس، باور كرده‏اند

عالمان بی‏عمل، از غایت حرص و امل خویشتن را، سخره‌ی اصحاب لشكر كرده‏اند

خون چشم بیوگان است، آن كه در وقت صبوح مهتران دولت اندر جام و ساغر كرده‏اند

تا كی از دارالغروری ساختن دارالسرور تا كی از دارالفراری ساختن دارالقرار

بر در ماتم سرای دین و چندین ناز و نوش در ره رعنا سرای دیو و چندان كار و بار

آثار او عبارتند از :

:

حدیقه‌ الحقیقه‌ و شریعه‌ الطریقه‌

سیر العباد الی‌ المعاد

دیوان‌ قصاید و غزلیات‌

عقل‌ نامه‌

طریق‌ التحقیق‌

تحریمه‌القلم‌

مکاتیب‌ سنائی‌

کارنامه‌ بلخ‌

عشق‌ نامه‌

سنائی‌ آباد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 11:40 بعد از ظهر  توسط ALBALOO  | 


رفته بودم فروشگاه... یکی از این فروشگاه بزرگا، اسم نمی‌برم تبلیغ نشه براش!
یه پیرمرد با نوه‌اش اومده بود خرید، پسره هی ور ور و غرغر می‌کرد. پیرمرد می‌گفت: آروم باش فرهاد، آروم باش عزیزم!

جلوی قفسه خوراکی‌ها، پسره خودشو زد زمین و داد و بیداد... پیر مرده گفت: آروم فرهاد جان، دیگه چیزی نمونده خرید تموم بشه.

دَم صندوق پسره چرخ دستی رو کشید چنتا از جنسا افتاد رو زمین، پیرمرده باز گفت: فرهاد آروم! تموم شد، دیگه داریم می‌ریم بیرون!

من کف بُر شده بودم.

بیرون رفتم بهش گفتم آقا شما خیلی کارت درسته این همه اذیتت کرد فقط بهش گفتی فرهاد آروم باش!

پیرمرده با این قیافه :| منو نگاه کرد و گفت: عزیزم، فرهاد اسم مَنه! اون فلان فلان شده اسمش سیامکه!

+ نوشته شده در  جمعه 25 فروردین1391ساعت 9:11 بعد از ظهر  توسط ALBALOO  | 


                        

اهـل پنـهـانــ کـاری نبـاشــ !

بـا تــوامــ ...

سـمـعـکــ هــایـتــ را بـردار !

عـشـقـــ را اسـیر هـوس نکن .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 0:35 قبل از ظهر  توسط ALBALOO  | 

نمیدانم هر سال که می گذرد یک سال از عمرم کم میشود یا 

یک سال به عمرم اضافه میشود 

تولدم مبارک به همین سادگی

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط ALBALOO  | 

یادم میاد یادم میاد

شب سرد زمستون ما با هم می رفتیم تو خلوت خیابون

تو نمنمای بارون ما با چشمای گریون زیر لب می گفتیم

لعنت به این زمستون

یادم میاد یادم میاد یه روزو روزگاری

واسه هم می نوشتیم رو درختها یادگاری

همه درختهارو بریدن همه شاخه هاشو چیدن

با جدایی بین ما نفسی راحت کشیدن

یه شبی سردو سیاه بود آسمون بدون ماه بود

روزگار با عشق ما یه رفیق ِ نیمه راه بود

رفتی دنیا بی وفا شد زندگی دشمن ما شد

قصه تلخ عشق ما قصه مشق عاشقا شد

یادم میاد یادم میاد بیداریهای شبونه

واسه هم می نوشتیم نامه های عاشقونه

دلامون خونه دردِ زندگی تاریک و سردِ

ای وای وای بر ما اون روزها دیگه بر نمی گرده

نه دیگه بر نمی گرده

عجب شبی بود شب آخر شبی که رفتی سفر

شبی که یادم نمی ره صد دفعه مردم تا سحر

یادم میاد شب آخرو بسته بودم پشت درو

بهت می گفتم که نرو فراموش کن این سفرو

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1390ساعت 2:6 قبل از ظهر  توسط ALBALOO  | 

شیرین بهانه بود!
فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند: دوستت ندارد...

همه هورا کشیدند.. حالا پایت را.. از روی خورده های دلم بردار

در یک رابطه دو نفره،وقتی دو نفر هیچ مشکلی با هم ندارندحتماً یکی از آنها تمام حرفهای دلش را نمی گویدشکسپیر

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود 
خار هم کمتر نبود از گل بسا گل تر بود 
قرن ما شاعر اگر داشت که کبوتر با کبوتر باز با باز نبود شعار پرواز 
وای بر ما که تصور کردیم عشق را باید کشت 
در چنین قرنی که دانش حاکم است 
عشق را از صحنه دور انداختن 
دیوانگی ست 
درماندگی ست 
شرمندگی ست 
قرن قرن آتش نیست 
قرن یک هوای تازه است 
فکرها را شستشویی لازم است 
گم شدیم گر در میان خویشتن 
جستجویی لازم است 
نازنین ها!! 
از سیاهی تا سفیدی را سفر باید کنیم

+ نوشته شده در  شنبه 20 اسفند1390ساعت 3:43 بعد از ظهر  توسط ALBALOO  | 

ما رفتیم بندر عباس تا دو روز دیگه بدرود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1390ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط ALBALOO  | 

روز مرگم.هر که شیون کند از دور و برم دور کنید


همه را مست و خراب از می انگور کنید


مزد غسال مرا سیر شرابش بدهید


مست مست از همه جا.حال خرابش بدهید


بر مزارم مگذارید بیاید واعظ


پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ


جای تلقین به بالای سرم دف بزنید


شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید


روز مرگم وسط سینه من چاک زنید


اندرون دل من یک قلم تاک زنید


روی قبرم بنویسید وفادار برفت


آن جگر سوخته.خسته از این دار برفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط ALBALOO  | 


براساس گزارش رسمی ؛ زندگی خوبـــ و شاد و آرام استـــ
نهراسید گوسفندان عزیز! گرگـــ هم مثل بره ها، رام استــــ

بر اساس گزارش رسمی ؛ بهترین ســـال ، سـال جاری بود
پر تحرکـــ،پر از نشاط و شتابـــ،مثل خرکِیفـــ و خرسواری بود

بر اســــاس گزارش رسمی ؛ روزنامـــه زیاد و آزاد استــــــ
شاید هــم از زیادی آزادی ، چنــد تا روزنامــه مازاد استـــــ

شاید احساس می شود گاهی،پرخوری می کنند مطبوعاتـــ
رو به روی لبـاس شخصــی‌ها ، قـُلدُری می کنند مطبوعاتـــــ

بر اساس گزارش رسمی ؛ دشمنان بی شعـور و ناداننــد
بیست و سی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟

تا ببینند کارهــا خوبـــ استـــ ، تا بخوانند وضع مطلوبــــ استــــ
ملتـــ آزاد و راضی و خندان ، دولتـــ از هر لحاظ محبوبـــ استــــ

بر اساس گزارش رسمی ؛ هیچ کس ، هیچ وقتـــ ، هیچ نگفتـــ
نه صدای گلوله ای برخاستــ،نه کسی روی خاکــ در خون خفتــ

بر اساس گزارش رسـمی ؛ عده ای ناگهــــان یهو مُردند!
عده ای نیز ناگهان خود را ، بیخودی پشت میله ها بردند

بر اساس گزارش رســمی ، گُم شده خطِ فقـر در ایران
شایعاتـــ استــ فقر و بیکاری،شایعاتی که عده ای نادان

بی جهتـــ پخش می کنند آن را، تا بگوینـــد زندگی سختـــ استــــ
ما که تکذیبـــ می کنیم از بیخ!هر که تکذیبـــ کرد خوشبختـــ استـــ

بر اساس گزارش رسمی، مُرد بیکاری و تَورّم ، مُــرد
چند موجود زنده را اما،موشکـــِ ما به آسمان ها برد!

بر اساس گزارش رسمی ؛ علم و آزادی و رفاه اینجاستـــــ
غیر ما در تمام کشــورها ، از فساد و گرسنگی غوغاستـــ

در اروپا به ویژه آمریکا ، مردم از فقر لُختــــــ و عریاننـد!
بی خبر از ستادِ یارانه ، چیزی از خوشه ها نمی دانند

بر اساس گزارش رسمی،غربـــ در حال سرنگون شدن استــ
دولتـــِ مقتدر فقط ماییـم ، دولتـــــِ ما چراغ این چمن استـــــــ

بر اســاس گزارش رسمی ؛ گاوِ پروارِ مَش حسن خوبِــــ استــــــ
علف و کسبــ و کار،پربار استـــ،جنس چینی زیاد و مرغوب استـــ

بر اساس گزارش رسمی ؛ چین و روسـیه اهل اسـلامند
در میان تمام کشــورها ، این دو از هر لحــاظ خوش نامند

بر اساس گزارش رسمـی ، چـــاوِز از بیخ و بُن مسلمان استـــــ
سندش را نشان نداده ولی،سَنَدش هستـــ گرچه پنهان استــــ

بر اساس گزارش رسمی،همه خوشحال و خنده رو هستند
عده ای ناگزیر می خنــدنـد، عــدّه ای ناگزیر سرمستــــــ اند

خنده دار است روزگار آری، خنده دار است حال و روز همه
مشتـــــــِ سنگین روزگار مگر، بزند ناگهـــــان به پوزِ همـــه

سر به راه و مطیع و جان سختیم ، بر اساس گزارش رسـمی
زندگی می کنیم و خوشبختیم ، بر اساس گزارش رسمی...!
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط ALBALOO  |